جواب ندادن
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:29
داشتم فک میکردم چقد دارم جواب ادمارو نمیدم چقد دارم ملاحظه بی ملاحظگی ادمارو میکنم. خیلی موقع ها میتونم جواب بدم و شاید خودمو خالی کنم و طرف مقابلمو ناراحت ولی نمیکنم .چه حرفای حق چه ناحق میتونم خودمو خالی کنم ولی نمیکنم. مثلا خیلی موقع ها جواب شهره رو نمیدادم جواب هر پی ام بدشو میتونستم بدم همین رو...
نفس راحت
-
تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 4:04
بله امشب داریم برمیگردیم تهران.خداروشکر خوب بود همه چی. یه خبر خوب هم شنیدم که گواهینامه شهره پیدا شده و خیالم راحت شد.هرچند دوس داشتم پیدا نشه و بیاد یه کاری کنه. بعدازظهر با مامانمو و میترا نشستیم حرف زدیم و از اینکه یه پسری هس که فلج هس الان ولی به وقتش اگه پدرش پولشو میداد عمل میکرد خوب میشد ولی
مهمون و داستاناش
-
تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 4:04
فردا قراره یه مهمونی بیاد خوابگاه که خوب نیس اتفاق های خوابگاه رو بدونه.به بچه ها که گفتم قرار گذاشتن برنامه بزارن آبروی منو ببرن. انشاالله چیزی نشه امروزم ایران جام جهانی صعود کرد و خوشحال بودیم ولی یه چیزی ته دلم بود که نمیدونستم چیه. کلا 4 تا امتحان مونده که دوره کارشناسیم تموم بشه البته اگه نیف
شب قدر امسال یا پارسال
-
تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 4:04
خدا یادته سال پیش شب قدر کجا بودم ، یادته چی خواستم ، یادته شب چقد گریه کردم؟؟؟ ولی امسال چی ؟ مث اینکه اصلا شب قدر نیس مث اینکه مسلمون نیستم.هیچ حسی ندارم میگن سرنوشت یه سالمونو تو همین شب مینویسی ، خب اگه به این شب بود که سال پیش من نباید اونطوری میشد . اره همون حرف درسته:بیچاره اون پیرمرد از خستگ
دلی بال
-
تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 4:04
دلی بال میخواستم ی نوشته خیلی بلند در موردت بنویسم ولی میشه همش رو تو ی جمله خلاصه کرد. بخشیدمت چون فهمیدم اشتباهات از روی ندونستن بوده. + نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۶ساعت 17:29 توسط دلی بال |
اخرین امتحان کارشناسی
-
تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 4:04
امروز اخرین امتحان دوره کارشناسی رو دادم .باورم نمیشه 4 سال تموم شد .مث دیروزه روزی که اومدیم تهران و شبش با نیما واس اولین بار رفتیم بیرون .صبحش یادم نمیره داشتیم برا ثبت نام میرفتیم و من لپتاب رو تو حیاط خوته جا گذاشتم و اون جمله معروف رو نیما گف.هر کی به تو دانشجو بگه ....... اولین امتحان فیزیک
ازدواج
-
تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 4:04
بالاخره خبری که چند وقته با ترس منتظرش بودم رو از زبون خودش شنیدم.گف ازدواج کرده و اصلا هم فک نمیکنم دروغ گفته باشه چون دروغ نمیگه و میتونس چند وقت پیش بگه تا راحت شه ازم. اولش خیلی ناراحت شدم ولی به طور عجیبی خوشحال هم شدم.الان چقد خوشحاله قربونش برم داره واس عروسی و خرید و اینا فک میکنه.ولی مطمئنم
ازدواج 2
-
تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 4:04
از وقتی گفته دارم فک میکنم ، به همه چی.به اینکه میتونس نگه بهم و جواب دیگه ای میداد اگه میخواس برم. اخه با یه غروری هم گف همسرم . اولش خوشحال بودم یکم ولی الان خیلی حالم بده و مث اون روز ناراحتی از نوع خفگی دارم. من دروغ گفتم بهش درس هر چند ناخواسته و خیلی ناراحتش کردم ولی انقدرم بهش کمک کردم و خوبی
ازدواج 3
-
تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 4:04
امشب شب اخریه که تو خوابگاه میخوابم.حس عجیب و بدی دارم. از بد شانسی هم اون حتما باید امروز خبر ازدواجشو میداد .شیطونه میگه وسط عروسی برو عروسی رو خراب کن.که میزنم دهن شیطونه ،همین مونده برم عروسی اونو خراب کنم تا تکمیل کنم ناراحت کردنشو. میگم چرا روزای اخر با لباسای شیک و خوشگل میومد دانشگاه نگو خان
شب تعیین تکلیف
-
تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 4:04
از دو ساعت پیش داریم با خواهرام مادرم درمورد این که چیکار کنم چی بخونم بحث کردیم من گدیه کردم خوار بزرگم گریه کرد. ولی قسمت جالبش که میخوام بگم ،حرف خواهر کوچیکم بود که میگف تو یه دختری خواستی نتونستی بهش برسی الان اینطوری میکنی .واقعیتش تاثیر داشته ولی نه به خاطر اون همه چیرو داغون بکنم.چقد خوب نق