97 هم تموم شد ولی من هنوز نتونستم فراموشت کنم تو اوج خوشحالی با دیدن عکست حالم بد میشه، هر وقت برم انقلاب چشمم دنبال تو میگرده، هنوز رمز کارتت یادمه 3800 هنوز منتظر اینم که بیای عصبانیتتو رو من خالی کنی، هنوز تسبیحی که برام خریدی رو دارم، هنوز امید دارم هنوز هم منتظرتم.....
97 سالی بود که یکم فهم دینی بالایی پیدا کردم البته بگم فهم خدایی بهتره چون ترجیح دادم به اصل برسم تا فرع، دینی که الان برامون مونده بیشتر از اصل فرعیات داره که اگه بخوای بری توش فرعیات اذیت میکنه.
زندگیم بالا پایینش کم شده و برام جذابیتی نداره، یه هنوزم هم یادم رف بگم اینه که هنوزم منتظرم معاف شم..:))))
یه بار تو پست های قبلی ارزو کردم ولی فک کنم هیچکدومش نشد دو باره میخوام ارزو کنم واس امسال
اولی ترکیه بورس بگیرم و برم
دومی شهره برگرده و ازدواج کنیم
سومی سربازی معاف بشم
اگه بگن یکیش مطمئنا میگم شهره برگرده.
شاید الان بچه دار هم شده با اینکه دوس نداشت بچه داشته باشه نمیدونم هیچی نمیدونم ازش هیچ خبری ندازم فقط ادرس خونشونو دیدم تو سایت و اونم به دردم نمیخوره.
با خانم دکتر داستانمون هم قرار گذاشتیم حرف نزنیم یعنی من خواستم اونم قبول کرد راستشو بگم تو چند تا رابطه بودم ولی هیچ دومش مث خانم دکتر برام جذاب نبود و ترسیدم از اینکه دوستیمونو خراب کنم و ازش رفته رفته خوشم بیاد، ترجیح دادم یه رفیق خوب تو ذهنش بمونم تا یه ادم دروغگو و بی ثبات. اونم رفت و الان تنهاتر از همیشه هستم حتی نیما هم نیس رفته ترکیه.
دلم یه چیزی میخواد ولی نمیدونم چیه اگه خدایی هس که مطمئنم هس اگه هنوز اونم تنهام نگذاشته که فک نکنم بزاره پس مشکل کار کجاس، چرا لذت نمیبرم از خیلی چیزا، چرا زندگیم بی رنگه.....
شب و روزای پوچ دلی بال
برچسب:
نویسنده: ماهان نیکنام